هر تصمیمی که میگیریم، تحت تأثیر یک چارچوب نامرئی شکل میگیرد: باورهای ما.
باورها مانند فیلترهای ذهنی عمل میکنند و بر نحوه تفسیر اطلاعات، ارزیابی ریسکها و انتخاب میان گزینهها اثر میگذارند—اغلب بدون آنکه خودمان آگاه باشیم.
باورها از طریق تجربه، فرهنگ، آموزش و تکرار شکل میگیرند. با گذشت زمان، به میانبُرهایی ذهنی تبدیل میشوند که به ما کمک میکنند با پیچیدگیهای دنیا کنار بیاییم. این میانبُرها اگرچه میتوانند کارآمد باشند، اما در عین حال خطرناک هم هستند. وقتی باورها بدون بررسی باقی میمانند، زاویه دید ما را محدود کرده و بیسروصدا مسیر تصمیمهایمان را تعیین میکنند.
یکی از قدرتمندترین راههایی که باورها بر تصمیمگیری اثر میگذارند، سوگیری تأییدی است. ما بهطور طبیعی به دنبال اطلاعاتی میگردیم که باورهای فعلیمان را تأیید کند و نشانههایی را که با آنها در تضاد است نادیده میگیریم. نتیجه، تصمیمهایی است که از نظر احساسی درست به نظر میرسند، اما لزوماً درست نیستند.
باورها همچنین ادراک ما از ریسک و فرصت را شکل میدهند. فردی که باور دارد شکست غیرقابلقبول است، معمولاً از تصمیمهای جسورانه دوری میکند، حتی زمانی که احتمال سود قابل توجه وجود دارد. در مقابل، کسی که باور دارد اشتباه بخشی از فرایند رشد است، در شرایطی تصمیم میگیرد که دیگران مردد میمانند. موقعیت یکسان است، اما باور، رفتار را تغییر میدهد.
در رهبری و کسبوکار، باورهای بررسینشده میتوانند به ضعفهای سیستماتیک تبدیل شوند. فرضیات مربوط به بازار، افراد یا توانمندیها، اغلب بیشتر از واقعیتی که بر اساس آن شکل گرفتهاند عمر میکنند. به همین دلیل است که سازمانهایی که باورهای خود را به چالش نمیکشند، در نهایت در تطبیق با تغییرات دچار مشکل میشوند.
تصمیمگیری باکیفیت نیازمند آگاهی از باورهاست. این به معنای حذف باورها نیست، بلکه به معنای بررسی و بازبینی آنهاست. پرسیدن سؤالهای ساده اما عمیق—«چرا به این باور دارم؟»، «چه شواهدی از آن پشتیبانی میکند؟»، «اگر برعکسش درست باشد چه؟»—میتواند قضاوت ما را بهطور چشمگیری بهبود دهد.
در نهایت، کیفیت تصمیمها نه زمانی افزایش مییابد که اطلاعات بیشتری به دست میآوریم، بلکه زمانی که باورهایی را که از طریق آنها اطلاعات را پردازش میکنیم بهتر میشناسیم. تسلط بر تصمیمگیری، از تسلط بر لنزی آغاز میشود که با آن جهان را میبینیم.

